جمعه12اسفند90
اندر روایت آخر هفته...
5 شنبه می خواستم یخچال و فریزر خونه رو تمیز کنم .
آویسا خانوم هم طبق معمول کد بانو گریش گل کرده بود و تا من ازش غافل می شدم یه چیزی از زیر دستم کش می رفت و فرار می کرد.
خلاصه بعد از تحمل کارهای خانوم کارم تموم شد. برای ناهار قرمه سبزی گذاشته بودم.بعد از اینکه کارم تموم شد. حمومت کردم.
بعد حموم بهت فرنی دادم و خوابوندمت. بعد یه ساعت از خواب بیدار شدی. آویسا خانوم که تازگی ها فهمیدم خیلی قرمه سبزی دوست داره براش کشیدم و اونم ناهارش رو خورد. تا اینکه بابا رضا اومد.تصمیم گرفتیم شب بریم خونه دایی محمد. لحظه ای که خواستیم بریم آویسا خانم خوابش برد.
مجبور شدیم صبر کنیم تا آویسا عسل بیدار شه.دایی جان هم زنگ زد که خاله عاطقه و عمو علی هم اونجان. خلاصه وقتی آویسا خانوم بیدار شد.آماده شدیم و رفتیم. دختر گلی یه عالمه با دایی جانش بازی کرد.یه عالمه هم بابا رضا رو این طرف و اون طرف برد. دیدیم هم بابایی خیلی خسته شده وهم من. تا اینکه شام رو خوردیم سریع برگشتیم خونه و خوابیدیم . جمعه قرار بود بریم خونه بابا قاسم .دختر گلی اونجا خیلی شیطنت کرد با بچه ها باری کرد و همش آتیش می سوزوند-
خلاصه این دختر گلی ما این روزا خیلی شیطون شده و دست به همه چیز می زنه و می خواد از همه چیز سر دربیاره خوب چه کنیم این دختر یه ذره که چه عرض کنم بسیار جستجو گره



جمعه12اسفند90 

